تبليغاتX
خفن آباد شیراز

خفن آباد شیراز
زاویه ی دیدت مثله در بهشت به روت قفله برات بازش میکنم بی نماز و سجده
خواستگاری و روش های آن

1- مثل زمان ناصر الدين شاه ننه جون و بي‌بي صغراي معروف و آبجي‌جون و خاله اقدس و عمه کلثوم رو مثل گروه بازرسين سازمان ملل راهي خونه‌هاي مردم کنيم تا دختر بيچاره اونارو با ذره بين کنکاش کنن و هزار و يک عيب روش بذارن و چاي و ميوه‌اي خورده عزم را براي يافتن دختر شاه پريان جزم نمايند. و همينطور هي برن و هي بيان تا يکي رو اونا بپسندن و شما رو ببرن ببينيدش و تموم.



2- مثل زمان محمدرضاشاه خودتون راه بيفتين توي خيابوناي خلوت و تا از يکي خوشتون اومد بريدجلو و خيلي مودبانه باهش آشنا بشيد و بعد دستش رو بگيريد ببريد توي يک کاباره و بعد از شنيدن ترانه‌اي از مرضيه ازش درخواست ازدواج کنيد و اونم يه لبخند شرم گينانه بزنه و بله رو بگه و بعدااگه دلتون خواست به ماما و پاپا بگين.



3- مثل همين زمان رفتار کنين و برين دانشجو بشين و توي دانشگاه با يکي سر حرف رو باز کنيد و بعد کم‌کم ازش خوشتون بياد و بعد براش نامه بنويسيد و يواشکي بهش بديد و دلتون تاپ تاپ کنه و بعد هم بي‌سروصدا عقد بشين و سر کلاس همش به هم نگاه کنيد.



4- مثل زمان آينده رفتار کنيد و به دوست دخترتون بگين يک نفر براتون پيدا کنه و بعد همراه همون دوست دخترتون يه شاخه گل بخريد و بريد خونه طرف و اگه ازش خوشتون اومد چه بهتر و گرنه واسه اينکه دلش نشکنه حداقل باهاش دوست بشيد.



5- روش خشن‌تري هم هست که بايد يک شيشه اسيد بخريد و بريد سر راه طرف و تهديدش کنيد که يا زنتون بشه يا شيشه اسيدو روي خودتون مي‌ريزيد. ويا اصلا ميشه هيچکدوم ازين دردسرا رو متحمل نشد و مثل آدم، مسير عادي زندگي رو طي کرد.

لينك | پنجشنبه 1388/03/28 6:28 PM توسط |
هه هه!!!

ميدونيد چطور يه فيل رو با سه حركت تو يخچال جا ميدن؟
در يخچال رو وا ميكنن، فيل رو تو يخچال ميذارن، درو ميبندن!
ميدونيد چطور يه زرافه رو با چهار حركت تو يخچال جا ميدن؟
در يخچال رو وا ميكنن، فيل رو از تو يخچال در ميارن، زرافه رو تو يخچال ميذارن، درو ميبندن!
ميدونيد چطور 5تا فيل تو فولكس جا ميشن؟
خوب دوتا جلو ميشينن سهتا عقب!
چطور 10تا فيل رو تو يه بنز جا ميدن؟
بنز رو ميفروشن دوتا فولكس ميخرن ديگه!!
شير، سلطان جنگل همه حيوانات رو خبر ميكنه كه جمع شن همه ميان جز يكي، كدوم حيوان نيامده؟
خوب معلومه زرافه چون تو يخچاله !!
حالا زرافه رو درمياريم يه تمساح تو يخچال ميذاريم!!
اون كدوم پرنده است كه سبزه و سنگ ميخوره؟
پرنده سبزه سنگخوار!!!!!
يه تعدادي فيل ميرن سينما ميخوان بدون اينکه برقهاي سينما رو روشن کنن بدونن چندتا فيل تو سينما هستن چکار کنن؟
ميرن جلو سينما فولکسها رو ميشمرن ضربدر 5 ميکنن!!
يه نفر ميخواد از يه رودخونه رد بشه نه پلي هست نه قايقي مردم هم ميگن تو رودخونه يه تمساح هست نميشه شنا کرد چکار ميکنه؟
شنا ميکنه چون تمساحه تو يخچاله!
يه نفر اين طرف ديوار وايساده سنگ ميندازه اونور ديوار که يه استخر پر آب هست اما هيچ صدايي نميشنوه چرا؟
چون پرنده سبز سنگخوار اونوره و سنگها رو ميخوره


پ . ن ۱) یه سوال : سقراط مي گه يونانيها دروغ گو اند . خود سقراط يونانيه پس سقراط دروغ مي گه که يونانيا دروغ گو اند . بنابراين يونانيها راست گو اند پس سقراط راست مي گه که يونانيا دروغ مي گن حالا شما بگين يونانيا راست گويند يا دروغ گو ؟

پ . ن ۲) هه هه باز چت شدم


لينك | سه شنبه 1388/03/26 7:36 PM توسط |
انتخاب

یکی از سناتور های معروف آمریکا درست هنگامی که از درب سنا خارج شد با یک اتوموبیل تصادف کرد و مرد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر* از او استقبال کرد:" خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه رو کنار دروازه بهشت ملاقات میکنیم. به هر حال شما هم درک میکنید که راه دادن شما به بهشت کار ساده ای نیست.."

سناتور گفت:" مشکلی نیست شما مرا راه بده خودم بقیشو حل میکنم" سن پیتر گفت:"اما نه در نامه ی اعمال شما نوتهشده که بایستی یک روز را در جهنم و یک روز را در بهشن سپری کنید و خود شما انتخاب کنید در کدام محل میمانید."

سناتور گفت:" اشکالی نداره من همین الان تصمیمم رو گرفتم میخوام تو بهشت بمونم" سن پیتر:" به هر حال ای دستور است ما ماموریم و معذور." سپس او را سوار آسانسور کرد و پایین رفتند تا به جهنم رسیدند.

وقتی در آسانسور باز شد با صحنه ی جالبی رو به رو شدند. زمین چمن بسیار سرسبزی که در وسط آن زمین گلف بود. همه ی دوستان سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند.. آنها او را دوره کردند و با شادی فراوان از خاطرات روزهای قبل تعریف کردند. سپس برای بازی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب همگی برای صرف شام به کافه ی کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی در کنار شیطان خوردند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که نفهمید یک روز چطور گذشت. راس 24 ساعت سن پیتر به ئنبال سناتور آمد و او را به بهشت برد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خونگرم و خوش خلق آشنا شد. به کنسرت های زیادی رفتند و تفریحات زیادی داشتند روز دوم هم به سرعت روز اول گذشت. پس از پایان روز دوم سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟ سناتور گفت:" خب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم حالا میبینم من بین بهشت و جهنم, جهنم را میخواهم"

بدون هیچ کلامی سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند بیابان خشک و بی آب علفی را دید, پر از آتش و سختی های فراوان دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک و در لباس های مندرس و کثیف بودند.

سناتور با تعجب از شیطان پرسید:" انگار آن روز من اینجا منظره های دیگری را دیدم.آن سرسیزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم. زمین گلف؟.."

شیطان با خنده جواب داد:" آن روز, روز تبلیغات بود... امروز تو دیگر رای داده ای..."

 

 

* در فرهنگ مسیحیان سن پیتر نگهبان و کلیددار بهشت است


ادامه مطلبش مثه همیشه واسه خودمه ارزش خوندن نداره


ادامه مطلب

لينك | جمعه 1388/03/15 6:22 PM توسط |