آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
درکشورما وضع چنین است بدانید
آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غازبه کنجی بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول خر خویش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند
برپست ریاست ابدالدهر بماند
چقدر سخته توی چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش ، یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی ، حس کنی که هنوزم دوستش داری !
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی، که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده !
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی !
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه های خیس کنه ، اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری !
چقدر سخته گله آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت، آروم زیر لب بگی :
گل من باغچه نو مبارک .
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند !
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست
۲- بعد از كلاس به نمايندگي از طرف شهرداري خيابوناي شهر رو متر نكنه!!!![]()
۳- واسه قسمت sms گوشيش رمز نذاره!!!![]()
۴- وقتي از بيرون مياد بوي ادكلن زنونه نده!!! ![]()
۵- وقتي خودش ژيان سوار مي شه، روي بنز همسايه با سوئيچ نقاشي نكشه!!! ![]()
۶- وقتي گوشيش زنگ مي خوره، به بهانه ي نبودن o2 و هواخوري بيرون نره!!! ![]()
۷- حمومش بيشتر از ۳۰ دقيقه طول نكشه(صحبت كردن با g.f)!!! ![]()
۸- دكمه ي لباسشو تا زير چانه و يك متر زير لباس ببنده و براي اطمينان بيشتر با سنجاق قفلي محكم كنه!!!![]()
۹- توي ليست شماره هاي گوشيش اسم هايي اعم از :نفس ، زندگي ، رز گل من و... نباشه!!! ![]()
۱۰- واسه ديدن دختر همسايه با دوربين شكاري توي خونشون رو نگاه نكنه!!!![]()
۱۱-روزي ۱۰۰۰۰ بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت بفرسته![]()
۱۲- سر كلاس تا شعاع۴۰۰ متري هيچ خانومي نشينه...![]()