تبليغاتX
خفن آباد شیراز

خفن آباد شیراز
دیوار تا سقف آسمون اومد فرار از این قصه/ محاله،چون هیچ بزدلی به عرش نمیرسه!

 

سلاممممممممممممممممم

خوبید خوشید خوش میگذره

عیدتون مبارک

ساله خوبی داشته باشید پر از لحظه های باحال و توپ

۴ شنبه سوری هم به هممتون خوش بگذره

سر سفره ۷ سین ما رو یادتون نره هایه دعایی یه چیزی هم واسه ما بکنید اخه بابا خدا رو خوش

 میاد ما رو یادتون بره

قربون همتون برم یعنی بریم بای

 

 


لينك | یکشنبه 1386/12/26 8:21 AM توسط |

 

روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. ...


او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران

قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترین ها هدیه میکرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به

خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد

دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی

مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه،

شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را

از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد .

روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می

اندیشید و در عجب بود و با خود میگفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام ."

بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب

لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من

همراه میشوی؟ " او جواب داد "به هیچ وجه !" و در حالی که چیز دیگری میگفت از کنار او گذشت. جوابش

همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول

زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟" او جواب داد " نه،

زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد ." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد

شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت " من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی.

اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟ او گفت " متأ سفم! در این مورد نمیتوانم کمکی به تو بکنم،

حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم ". جواب او همچون گلوله هایی از آتش

پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا

روی، با تو می آیم ." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذیه، بسیار

نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم .

در حقیقت، همه ما در زندگی کاری خویش 4 همسر داریم . همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به این

که تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترک سازمان و یا محل

خدمت، ما را تنها می گذارد . همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد . همسر

دوم ما، همکاران هستند . فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است

که ما را تا محل بعدی همراهی کنند . همسر اول ما عملکرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشی از

آن غفلت مینماییم. در صورتی که تنها کسی است که همه جا همراهمان است .

همین حالا احیاءش کنید، بهبودش ببخشید و مراقبش باشید.


لينك | شنبه 1386/12/25 12:25 PM توسط |
زندگی با مشکلاتش زیباست
يه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین

.................

 

 طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند

 www.isfahan4u.com

 طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد

 

طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده بود

 طبقه هفتم دختری رو  دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد

 

 طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت

 


طبقه پنجم آقای وانگ رو دیدم که داشت لباش خانمومش رو می پوشید ؟؟

 

 طبقه چهارم رز رو دیدیم که مثل همیشه با دوست پسرش جر و بحث می کرد

 


طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود تا کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به دیدنش بیاد

 


طبقه دوم لیلی همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید شده بود را می خورد

 

 قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم


 


 

الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم

همه اون آدم هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می کنند


و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت نیستنند

خیلی خوبه که آدم مهم باشه ولی مهم تر از همه اینه که آدم خوب باشه و هر مقامي هم كه باشه مغرور نباشه.
 
این داستان کوتاه رو به تمام دوستانتون بفرستید و بهشون یاد آوری کنید که زندگی با مشکلاتش زیباست و واقعا ارزشمند است.


لينك | دوشنبه 1386/12/20 6:37 PM توسط |

وقتی گفتی اندازه ی برگ درخت سیب

توی خونمون دوستت دارم اونقدر خوشحال

شدم که یادم رفت زمستونه.....

8888888888888888888888888888888888888

محبت تنها هدیه ای است که

احتیاج به بسته بندی ندارد!

888888888888888888888888888888888888888

گفتی دور منو خط بکش ، کشیدم

حالا تو در محاصره ی منی!

88888888888888888888888888888888888888

گفت دیگه هرگز بر نمی گردم

راه خودش رو گرفت و رفت

تا میتونست دور شد....

غافل از اینکه زمین گرد بود....!

888888888888888888888888888888888888888888

گر با غم دوریت نسازم چه کنم

با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم

چون در نظرم فقط توئی مایه ی ناز

گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم

888888888888888888888888888888888888888888

الهی همیشه مثل چراغ راهنمایی باشی

لپت همیشه قرمز،روی دشمنات زرد

دلت همیشه سبز

888888888888888888888888888888888888888

کسی را دل مگر از سنگ باشد

که بگذارد کسی دلتنگ باشد

88888888888888888888888888888888888888

ای دوست دلت همیشه زندان من است

آتشکده عشق تو از آن من است

آن روز که لحظه ی وداع من و توست

آن شومترین لحظه پایان من است

888888888888888888888888888888888888

دو چیز هیچ وقت از یاد آدمها نمیره

یکی: دوست های خوب یکی: روزهای خوب

یه چیز هم هیچ وقت از دل آدمها بیرون نمیره

روزهای خوب که با دوستهای خوب داشتی

888888888888888888888888888888888888888

ما در ره دوست نقص پیمان نکنیم

گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم

دنیا اگر از زیبا رویان لبریز شود

ما پشت به دوستان قدیمی نکنیم

88888888888888888888888888888888888888888


لينك | شنبه 1386/12/18 11:40 AM توسط |

وقتی گفتی اندازه ی برگ درخت سیب

توی خونمون دوستت دارم اونقدر خوشحال

شدم که یادم رفت زمستونه.....

8888888888888888888888888888888888888

محبت تنها هدیه ای است که

احتیاج به بسته بندی ندارد!

888888888888888888888888888888888888888

گفتی دور منو خط بکش ، کشیدم

حالا تو در محاصره ی منی!

88888888888888888888888888888888888888

گفت دیگه هرگز بر نمی گردم

راه خودش رو گرفت و رفت

تا میتونست دور شد....

غافل از اینکه زمین گرد بود....!

888888888888888888888888888888888888888888

گر با غم دوریت نسازم چه کنم

با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم

چون در نظرم فقط توئی مایه ی ناز

گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم

888888888888888888888888888888888888888888

الهی همیشه مثل چراغ راهنمایی باشی

لپت همیشه قرمز،روی دشمنات زرد

دلت همیشه سبز

888888888888888888888888888888888888888

کسی را دل مگر از سنگ باشد

که بگذارد کسی دلتنگ باشد

88888888888888888888888888888888888888

ای دوست دلت همیشه زندان من است

آتشکده عشق تو از آن من است

آن روز که لحظه ی وداع من و توست

آن شومترین لحظه پایان من است

888888888888888888888888888888888888

دو چیز هیچ وقت از یاد آدمها نمیره

یکی: دوست های خوب یکی: روزهای خوب

یه چیز هم هیچ وقت از دل آدمها بیرون نمیره

روزهای خوب که با دوستهای خوب داشتی

وقتی گفتی اندازه ی برگ درخت سیب

توی خونمون دوستت دارم اونقدر خوشحال

شدم که یادم رفت زمستونه.....

8888888888888888888888888888888888888

محبت تنها هدیه ای است که

احتیاج به بسته بندی ندارد!

888888888888888888888888888888888888888

گفتی دور منو خط بکش ، کشیدم

حالا تو در محاصره ی منی!

88888888888888888888888888888888888888

گفت دیگه هرگز بر نمی گردم

راه خودش رو گرفت و رفت

تا میتونست دور شد....

غافل از اینکه زمین گرد بود....!

888888888888888888888888888888888888888888

گر با غم دوریت نسازم چه کنم

با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم

چون در نظرم فقط توئی مایه ی ناز

گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم

888888888888888888888888888888888888888888

الهی همیشه مثل چراغ راهنمایی باشی

لپت همیشه قرمز،روی دشمنات زرد

دلت همیشه سبز

888888888888888888888888888888888888888

کسی را دل مگر از سنگ باشد

که بگذارد کسی دلتنگ باشد

88888888888888888888888888888888888888

ای دوست دلت همیشه زندان من است

آتشکده عشق تو از آن من است

آن روز که لحظه ی وداع من و توست

آن شومترین لحظه پایان من است

888888888888888888888888888888888888

دو چیز هیچ وقت از یاد آدمها نمیره

یکی: دوست های خوب یکی: روزهای خوب

یه چیز هم هیچ وقت از دل آدمها بیرون نمیره

روزهای خوب که با دوستهای خوب داشتی

888888888888888888888888888888888888888

ما در ره دوست نقص پیمان نکنیم

گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم

دنیا اگر از زیبا رویان لبریز شود

ما پشت به دوستان قدیمی نکنیم

88888888888888888888888888888888888888888


888888888888888888888888888888888888888

ما در ره دوست نقص پیمان نکنیم

گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم

دنیا اگر از زیبا رویان لبریز شود

ما پشت به دوستان قدیمی نکنیم

88888888888888888888888888888888888888888


لينك | جمعه 1386/12/17 11:17 AM توسط |

نی لبک

 پیرمرد کشاورز بزغاله ای داشت بسیار بازیگوش و دوست داشتنی. پیرمرد دلبسته او بود؛ دلش به بزغاله خوش بود. هروقت گمش می کرد، «نی لبک» می زد و بزغاله با صدای «نی لبک» پیدایش می شد.

یک روز صبح وقتی کشاورز بیدار شد، دید بزغاله اش نیست. هرچه چشم انداخت او را نیافت. «نی لبک» را برداشت و توی مزرعه راه افتاد. «نی لبک» زد، بزغاله صدای «نی لبک» را نشنید و نیامد
.

پیرمرد دلواپس شد. سراسر مزرعه را گشت. همه جور صدایی بود جز صدای بع بع بزغاله. همه صداها آزارش می داد، سر به آسمان بلند کرد و گفت: "خدایا کاری کن که جز بع بع بزغاله ام هیچ صدایی را نشنوم
."

ناگهان دید از «نی لبک» صدای بزغاله می آید؛ هر چه بیشتر در «نی لبک» دمید بزغاله ی توی «نی لبک» بیشتر بع بع کرد. پیرمرد «نی لبک» نزد و دنبال بزغاله گشت و گوش داد. دید گاوش صدای بزغاله می کند، الاغش بع بع می کند، گنجشک ها و کلاغ ها و قورباغه صدای بزغاله می کردند، باد توی شاخه درخت ها می پیچید و برگها صدای بزغاله می کردند. هر صدایی صدای بزغاله شد و از خود بزغاله خبری نبود
.

فکر کرد مشکل از گوش هایش است، گوش هایش را مالید و بزغاله را صدا کرد، خودش هم صدای بزغاله داد؛ پیرمرد به دنبال بزغاله راه افتاد و از مزرعه بیرون رفت. توی راه «نی لبک» زد، باز هم از «نی لبکش» صدای بزغاله آمد. خسته شد و رو کرد به آسمان و گفت: "نمی خواهم، رهایم کن!" و «نی لبک» زد، کم کم صدای بزغاله ته کشید. به مزرعه بر گشت و گوش داد؛ دید کلاغ قارقار می کند، الاغ عرعر، گاو ما ما و گنجشک جیک جیک
.

دنیا پر از صداهای جور واجور شد. دنیا از صداهای جور واجور زیبا شد. هر کس و هر چیز صدای خودش را داشت. پیرمرد «نی لبک» زد. بزغاله که گوشه طویله زیر پالان الاغ، خواب بود، با صدای «نی لبک» بیدار شد. پیش پیرمرد آمد. بع بع کرد

.


لينك | دوشنبه 1386/12/13 3:57 PM توسط |
عشق توانگری و موفقیت

 

روزي زني از منزل اش بيرون آمد و ديد سه نفر «پيرمرد» با ريش هاي سفيد در مقابل حياط منزل اش نشسته اند. زن آنها را نشناخت اما با اين حال، احساس کرد که آنها گرسنه هستند و به خاطر همين مسئله از آنها دعوت کرد، تا داخل منزل بشوند.

يکي از مردها پرسيد؛ که آيا همسر شما داخل منزل هست ياخير؟

زن پاسخ داد که خير، همسرم داخل منزل نيست.

آنها پاسخ دادند که نمي توانند وارد منزل شوند تا اينکه همسرزن مراجعت نمايد.

غروب شد، وقتي که مرد به خانه بازگشت از زن پرسيد: چه اتفاقاتي رخ داده!؟ و زن موضوع را براي او شرح داد.
بعد زن دوباره بيرون از منزل رفت و به آن سه پيرمرد که هنوز در جلوي حياط منزل نشسته بودند تعارف کرد تا بواسطه ي آمدن همسرش وارد منزل شوند.

يکي از آن سه پيرمرد پاسخ داد که ما نمي توانيم هر سه همزمان وارد منزل شويم؛ او به دوستانش اشاره کرد که او «توانگري و ثروته» ديگري «موفقيت» و من هم «عشق» هستم. اکنون تو به داخل منزل برو و پس از مشورت کردن با همسرت بگو که کدام يک از ما وارد منزل شويم!؟

زن داخل منزل شد و به شوهرش گفت که چه شنيده و شوهر نيز از فرط خوشحالي از خود بي خود شد و گفت: "چه خوب! من مي گم که اول «توانگري و ثروت» بياد تا زندگي ما را در خودش غرق کند.

زن مخالفت کرد و گفت: "عزيزم چرا از «موفقيت» دعوت نکنيم!؟

عروس خانواده در حال گوش دادن حرفهاي آنها، در گوشه اي از خانه بود؛ او خودش را داخل بحث انداخت و گفت: "چرا از «عشق» دعوت نکنيم که خانه ي ما را مملو از خودش نکند!؟"

شوهر زن گفت" بهتراست به عقيده ي عروس مان توجه کنيم و از «عشق» دعوت کنيم که وارد منزل ما بشود."

زن به بيرون از خانه رفت و خطاب به آن سه مرد گفت: "کدام يک از شما «عشق» هستيد لطفا وارد منزل ما بشويد!؟"

«
عشق» بلند شد و شروع کرد به قدم زدن به سمت جلوي درب منزل. دونفر ديگر نيز به دنبال او بلند شدند و راه افتادند.
زن تعجب کرد و به «ثروت» و «موفقيت» گفت: "من تنها از «عشق» دعوت کردم چرا شما درحال داخل شدن هستيد!؟"

يکي از آن دو پيرمرد پاسخ داد: "اگر شما «ثروت» يا «موفقيت» را دعوت کرده بوديد، دو نفر از ما مجبور بودند که بيرون از منزل بمانند؛ اما زماني که شما «عشق» را دعوت کرديد ما هم بايد داخل شويم چرا که هر جايي که «عشق» و «محبت» باشد از پس آن «موفقيت» و «توانگري و ثروت» نيز خواهد آمد."


لينك | دوشنبه 1386/12/06 6:31 AM توسط |